تبليغاتX
بخت ِ طوبي

بخت ِ طوبي

همه را ديدم الا خودم را...


مادر واپسين لحظات زندگي خود را سپري مي كرد

افسوس كه زندگي و هستي مادر به همراه خاطرات رنج آلود و تلخش مي رفت

تا براي هميشه در گستره ي ذهن جاي گيرد

دستان ضعيف و چروكيده اش روي پيكر نحيفش مي لرزيد

و اشكي زلال همچون الماس درخشان از معدن رنج چشمانش جاري بود

و  نفس هاي آخر را مي كشيد...

مادر ! آهي عميق بر آورد و گفت:

مي خواهم علت كارهايم را از شما بپرسم گرچه ديرست...

به من بگوييد چرا؟

چرا مادر خانواده نمي بايست خواسته و آرزويي داشته باشد؟!

چرا بايد هميشه خود را خدمتگزار اهل خانه بداند؟

چرا بايد رنج همه ي اعضاي خانواده را در دل بزرگش جاي دهد؟

اما خود از درد خويش دم نزند؟

من براي خانواده ام هميشه كارگري تمام وقت بوده ام

حال از شما مي پرسم...

چرا همه را ديدم ، اما خود را نديدم...؟!!

+ نوشته شده در  88/07/17ساعت   توسط   | 

دلم مي خواست...


دلم مي خواست براي يكبار هم كه شده تو را چون كودكي ات

در آغوش بگيرم

 و در خنده هاي زيباي كودكانه ات غرق شوم

و گونه ي شبنم زده ات را از بهانه هاي كوچك پاك كنم !

اما افسوس ، افسوس كه فاصله ي ما هر روز

بيشتر از ديروز مي شود ...

                                         فرزندم!

+ نوشته شده در  88/07/17ساعت   توسط   |